اژدها مردا ! اثری از دکتر خوئی

مارس 16, 2009

پیشکش می‌کنم این قصیده‌ی خمینی ـ خامنه‌ایه را
به دوست دانایم بهرام جانِ مشیری،
با بیشترین مهر و سپاس و ستایش.

 
 
  
زین همه قلب و دغل ـ ای شیخ! ـ کاندر دینِ توست،
بر لبانِ مردمان تا جاودان نفرینِ توست.
 
این چنین که پیشه کردی داد را در کارِ مرگ،
شخص ِ عزراییل تا جاوید منّت‌گینِ توست
 
برنخواهد داد جز آن ها که اکنون می‌دهد:
کاین بدو نامردمی در ریشه‌ی آیینِ توست.
 
در همه کاری‌ست سر مشقِ تو گفت و کردِ او:
گرنه اهریمن خدای‌ توست، پس همدینِ توست.
 
آدمی می‌زاید از مادر، به گوهر، نیک و پاک:
آن‌چه کژ می‌بیند انسان دیده ی کژبین ِ توست.
 
از پسین فردای خود انسان گذشت و نزدِ تو
هم‌چنان تاریخِ شامِ پس پرندوشینِ توست.
 
سال و ماه ِ ما به هم در ریختی، ای کژمرام!
باد تا بینی که سوزِ دی به فروردینِ توست!
 
دانشی مردم بهین انسانِ دوران پرورند؛
آن‌چه خر می‌پرورد از پُشتِ خر یاسینِ توست.
 
هیچ عبرت از بد و زشت‌ات نخواهد هیچ کاست:
کاین همه از طینتِ زشت و بدی آگینِ توست.
 
ذاتِ انسان را خدای آزادگی بخشیده است:
گوسپند است آن که، هم‌چون برّه، در تمکینِ توست
 
اُطلبُ‌العِلمِ وَلو باِلسین” ؛ بلی، امّا بگو:
علم” چِبود نزدِ تو یا در چه گَمجا “چین” ِ توست؟!
 
علمِ تو آیینِ کون شویی و کین ات فیضیه ست:
جز همین معنا ندارد آنچه آن و اینِ توست.

آمده‌ستی عالمِ اخلاق و دین، لیک، از کُتُب
چی به جز «فقه‌الخلاء و المتعه» در خورجین ِ توست
 
بی‌گمان، زیباست هرچ آن‌که‌ش نکوهش می‌کنی؛
بی‌گمان، زشت است هرچ آن مایه ی تحسینِ توست.
 
شعرهم، همچندِ کشتن، نیک‌ات آید، چون نرون:
وا بدان رهبر که خود نشناسی اش چندینِ توست.
 
  (
اوستادِ غمگن‌ام، نیما! به نطعِ انقلاب،  
آن‌که هر دم سر   بُرندش “مرغکِ آمینِ”   توست
 
این چنین که بندگانِ نام و کام‌اند و مقام،
نسلِ نوخیزان به حق شایسته‌ی نفرینِ توست.)
 
بازگردم سوی تو، ای دشمنِ شعر و شعور!
که‌م شر و شور و شرار از کینِ بی تسکینِ   توست.
 
شاعر ار “شاعر” بُوَد، سوی تو ناید، روبها!
مرغِ زیرک را چه‌کاری بر سرِ پرچینِ توست؟!
 
در شگفت‌ام، چون توانی داشت یک شب خوابِ خوش:
و آن به هنگامی که دانی عالمی در کینِ توست!
 
جنگ را نعمت شناسی وین شعارِ بی‌شعور
بربشورانده جهان بر دین و بر آیینِ توست.
 
لرزه آرد بر تن‌ات ـ گویند ـ از صد میل راه
سوتِ آن کشتی‌ی جنگی کاندر آن کابینِ توست!
 
از نبردافزارهای دُن‌کیشوت، در روزِ جنگ،
خنده‌آورتر عبا، عمامه و نعلینِ توست.
 
سلطه و سِجن است و سُرب و سنگ و سالوس و ستم:
پایه‌های شرّ ِ عالم در همین شش سینِ توست.
 
خرمن از آنِ تو، وَ ز یک خوشه هم می‌نگذری:
که گدایی همنهادِ طبعِ خوشه‌چینِ توست.
 
خوردنِ کفتار و کرکس نیز را پایانه‌ای‌ست:
آن‌چه سیری ناپذیرد جانکِ مسکینِ توست.
 
دردِ جان‌ات را نیارد گشت درمانگر خدای:
بنگر، ابلیس است آن که با تو بر بالینِ توست.
 
هر دروغی را به سوگندی نهند آذینِ خوش:
زین نَمَط سوگند ” والزیتون” و یا ” والطینِ” توست.
 
می‌نکاهد هم کم از مثقالکی از کِذبِ او:
من گرفتم طرفه سوگندی دروغ آذینِ توست.
 
از دو صد دام‌ات رهیدن   نآوَرَد امنیتی:
مشکلِ ما طینتِ دامِ جنایت‌چینِ توست.
 
بر پسر هم، بر سرِ قدرت، نبخشایی به جان:
من نمی‌دانم چه‌ها در آن دلِ سنگینِ توست؟!
 
ای گدای پس‌پریروزین! شهنشیخ آمدی:
چه شگفت ار بی همه چیزی چو تو فرزینِ توست؟!
 
صالحان‌ات لاجوردی یا که خلخالی‌ستند
تا مگر چنگیز تایی از “والضالینِ” توست.
 
ای مُقنی! مر تورا در کوی عطاران چه کار؟!
گندنا و پشکل و حنظل گُل و نسرینِ توست.
 
مردِ فقهی؛ بر تو کی زیبد مقامِ رهبری؟!
ز آن که کم از پشّه در این آسمان شاهینِ توست.
 
روز و شب چشمِ دلِ تو خیره‌ی پایین تنه‌ست:
خود حجابِ زن نمادِ بینشِ چرکینِ توست.
 
ناسپهسالارَکا! کم دم زن از بمبِ اتم:
که بلا رویان هنوز از کشتگاهِ مینِ توست.
 
گرچه از کشتارِ شصت و هفت دستان شسته‌ای،
خود عیان از لیفه     نوکِ خنجرِ خونینِ توست.
 
ای به زندان و به میدان کُشته فرزندان‌شان!
خلق را در سینه کین و بر زبان نفرینِ توست.
 
هان، شریرا! سینه تنها نی مرا پرکینِ توست:
نسلِ من دوزخ‌نشینِ کینِ بی تسکینِ توست.
 
با گلاب آمیخته، انباری از افیون و جهل:
عامِ کالانعام را این شربتِ شیرینِ توست.
 
پیش از آنی که جهان گیری به شمشیرِ جهاد،
بنگر، آنچ آویخته از بینی‌ی تو فین*ِ توست!
 
با نخستین تُندبادِ نوبهاری، مرتورا
آن‌چه بر سر تاب نآرد بامِ پوشالینِ توست.
 
باش تا با سر فروکوباندت بر خاکِ راه:
پنج روزی خنگِ قدرت گرچه زیر زینِ توست.
 
از کدامین بارگاه‌ات چشم ِ بخشایش بود؟!
بنگر! آن در زخمِ ناسورِ خدا زوبینِ توست.
 
اژدها مردا! فریدون را بریدِ کاوه یافت؛
این ز ما هشدارِ بی زنهارِ فرجامینِ توست.
 
می‌روند و می‌رویم و می‌روی، ناچار، لیک،
ثبت در تاریخ نام و نامه‌ی ننگینِ توست.
 
گندناک آمیزه‌ای از خون و افیون و جنون:
دینِ تو، این دینِ تو، این دینِ تو، این دینِ توست.
 
گرچه من بیزارم از اعدام و قتل و انتقام،
لیک می‌دانم که، خود، جانِ جهان پرکینِ توست.
 
باش تا فردا، به کیفرگاهِ مردم، بنگری:
هرچه تیر از هرکجا در مغزِ سُرب‌آجینِ توست.
 
 
نهم نوامبر ۲۰۰٨ ، بیدرکجای آتلانتا
 
 
پانویس
 
  * “
فین” یا “خیل” یا “خِلّ” یا ” اَن دماغ”   خلطِ بینی‌ست: مایعی لزج و زرد و سفید و گاه سبزرنگ که به ویژه در سرما از بینی‌ی برخی کودکان و دیوانگان آویزان می‌شود و ، گاهی، همراه و هماهنگ با نفس کشیدن ایشان بالا و پایین می‌رود

 

و هکرُو و هکرُو الله و الله خیر الهاکرین

فوریه 4, 2009

بسم الله القاصم الجبارین

 الیوم اکملت لکم کینتی و رضیت لکم بالاترین هکّا 

ترجمه آیه :” امروز کینه خود را به شما تمام کردم و راضی شدم به از کاراندازی سایت منحط بالاترین”

جهاد خیبر گونه سربازان امام عج در از کاراندازی سایت خبری-تفریحی-اجتماعی-سیاسی بالاترین که شدیداً با ارزشهای اسلام ناب محمدی در ستیز بود و مهمتر از آن در جهت تخریب چهره نورانی انقلاب پربرکت اسلام لینک های ضاله تولید و ارسال می کرد رو خدمت رهبر فرزانه و همچنین نماینده ایشان در آسمانها حضرت باریتعالی شادباش عرض می نمائیم .
این سایت استعماری با بزرگنمایی نارسایی های بسیار اندکی که آنهم بدلایل گوناگون خارجی و نه داخلی در مسیر تحقق اهداف آرمانی انقلاب بروز کرده بود ، قلب امام راحل و مغز مقام عظمای ولایت را نشانه گرفته بود و با فعالیت خود تمام عشاق ولایت اعم از عشاق عضو این سایت و یا عشاق غیر عضو را خون به دل کرده بود .
از این بابت سربازان گمنام و خوشنام امام غایب در سی امین سالگرد پیروزی “خون بر شمشیر” بار دیگر پیروزی منطق و مظلومیت رو بر زور و استفاده از قوه قهریه نشان دادند  و با تعطیلی موقت این سایت نشان دادند که به چه میزان به آیه شریفه “واعدو الهم ما استطعتم من قوه” التزام عملی دارند !

صدق الله العظیم ،خیلی !!

سن عایشه با استناد به تاریخ طبری

دسامبر 8, 2008
این روزها متداول شده که هر باد اسلام به روده افتاده ای ماله به دست بگیرد و گوشه ای از ضمختی  و ناهنجاریهایی که در تاریخ اسلام عزیز وجود دارد رو ماله کشی کند .
نوشته دوستی رو خوندم که اشاره کرده بود سن عایشه در هنگام ازدواج به پیامبر اسلام هجده سال و یا بیشتر بوده و هم اکنون هم این سن ، سن متداولی برای ازدواج می باشد و قص علی هذا …  !
این ساده انگاری دوستان بنده رو به این صرافت انداخت که از تاریخنامه طبری (چاپ و مورد تائید جمهوری پربرکت اسلامی) سند ارائه کنم و ببینیم کسی که هزار و اندی سال پیش می زیسته و دو سه نسل بیشتر با دوران صدر اسلام تفاوت زمانی نداشت و از تعصبات شیعیگری و سنی گری بدور بوده چه روایتی از سن و سال عایشه در زمان عقد و همچنین در زمان زفاف با محمد رسول “الله” داشته .


سند  :

در سند زیر تصمیم برای خواستگاری عایشه از ابوبکر توسط خوله برای همسری محمد نقل شده .
نکته جالب اینجاست که ابوبکر از این پیشنهاد متعجب شده و پیشنهاد رو رد می کند با این جمله که : “مگر  عایشه مناسب اوست . عایشه دختر برادر اوست !“  اما محمد تصمیم خود را گرفته


صفحه 1290 جلد چهارم


صفحه 1291 جلد چهارم

در این صفحه به صراحت آمده است که بعد از خواستگاری و در زمان عقد عایشه برای رسول “الله” او دختر بچه ای شش ساله بود !

صفحه 1292 جلد چهارم

در این صفحه بطول کامل و از سه روایت نقل می کند که عایشه در هنگام عقد با محمد شش و به روایتی هفت سال داشته اما
جملگی سن عایشه هنگام زفاف با رسول “الله”  را نه سال روایت می کنند و در آن هنگام نبی اکرم  پنجاه وسه سال داشتند


اعتبروا یا اولی الابصار !!

این اسناد صرفا جهت دوستانی ارائه شده که بدنبال حقیقت هستند و برای یافتنش نیازمند سند و مدرک از خود اسلامند .امیدوارم بتوانند سره از ناسره رو تشخیص دهند.
به هیچ رو قصد ندارم که دوستانی که تکلیفشان با اسلام مشخص هست رو منکوب و یا محکوم سازم چون عمیقا اعتقاد دارم کسی که خود رو بخواب زده رو هرگز نمی شود بیدار کرد .


به یزدان که گر ما خرد داشتیم

کجا این سرانجام بد داشتیم

چه کسانی تاریخ اسلام را سانسور می کنند؟

نوامبر 2, 2008

چندی قبل  تصویری از تاریخ طبری را در نت قرار دادم که مربوط به صفحه 834 جلد سوم تاریخ طبری چاپ جمهوری اسلامی بود.

تاکید بنده در آن صفحه روی بخشی از مطلب بود و آن قسمت از نقل قول طبری توجه مرا جلب کرده بود و به تبع توجه دیگران را هم به آن قسمت خاص جلب کردم .

اما در این بین بنده به سانسور متهم شدم و این بنده را وا داشت که با مدرک و استناد به تاریخ های معتبر اسلام نشان دهم چه کسانی و با چه اهدافی تاریخ اسلام رابمدت قرن ها سانسور کرده اند .

این نکته کلیدی رو لازم به ذکر می دونم که در مورد این کتب تاریخ و چگونگی کشف حقایق از این کتب باید دقت کرد و توجه داشت که این مورخین از مسلمین و مومنین به دین مبین اسلام بوده و عمیقااعتقاد داشتند که تک تک مواردی که از تاریخ اسلام ذکرمی کنند از برای اعتلای اسلام و بسط فرهنگ اسلامی است . این مورخین هرگز به این نیاندیشیده بودند که قرنها بعد و با توجه به شرایط اجتماعی و سیاسی خاصی که در منطقه حاکم است ، عده ای با ظرافت و تیزبینی تک تک این سطور را کاویده و از دل آن حقایق پنهان را استخراج می کنند و از تاریخ اسلام مدرک و دلیل بر ضد خود اسلام دست می دهند .

 بروشنی از نحوه روایت این بزرگان عیان است که داستان اسلام را تمام و کمال پذیرفته بودند و اعمال و رفتار ناشایستی که هم اکنون بسیار تقبییح می شوند ، آنان در آن دوره بدلیل فرهنگ خاص خود پذیرفته بودند و از طرفی چون از طرف شخص پیامبر اسلام صورت می گرفت نتنها قبحی نداشت بلکه با عنوان “سیرت رسول” بسیار تکریم هم می شد .

بطور مثال : چند همسری ، ازدواج با کودک 9 ساله ، اسیر کردن انسانهای دیگر در جنگ های تحمیلی به اقوام دیگر و فروش آن بردگان ، حمله و غارت کاروانها و یا قلاع و روستاهای دیگر از جمله یهودیان، صدور مجوز قتل مخالفان و حذف فیزیکی آنان .

این اعمال قبیح در آن زمان جزعی از فرهنگ اسلامی بود و پذیرفته بودند چون شخص “رسول الله” تائید می کند پس نمی تواند که اشتباه باشد و مومنانه پیروی می کردند .

و اما نمونهای از سانسور تاریخ اسلام

برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر روی آن کلیک کنید
برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر روی آن کلیک کنید

 

از هر شیعه ای که بر حسین گریه میکند و در اسلام خود شداد و غلاظ رگ گردن بیرون می زند بپرسید که” پیامبر اسلام از خدیجه چند دختر داشته؟” و یا اینکه” نام دختر پیامبر اسلام چیست ؟ ” حتما و حتما خواهید شنید “فاطمه” و نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر .

به همین راحتی مورخین و به اصطلاح علمای شیعه نام دختران پیامبر اسلام را سانسور کردند.

در این سند می بینید که طبری نقل کرده که محمد از خدیجه دارای فرزندانی می شود که پسران او همگی فوت می کنند اما چهار دختر باقی می مانند به نامهای ” زینب ، رقیه ، ام کلثوم و فاطمه “.

حال چرا شیعه دست به سانسور نام دختران رسول زده و هیچگاه جز “فاطمه” اسمی از دختران نبی بر روی منابر شنیده نشد؟

علت این بود که این دختران همسران دو خلیفه بودند . عمر و عثمان. عثمان بعد از فوت اولی با دیگر دختر پیامبر اسلام ازدواج کرد و بدین سبب کنیه “ذوالنورین” به او اطلاق شد .

 


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.